(پدربزرگم (قسمت صد و نود و ششم

  •  
  • 162
  • 2
  • 2
  • Persian 
Aug 6, 2016 17:10
نیم ساعت قبل از غروب آفتاب، وقتی پدربزرگم داشت به سرباز آلمانی کمک می کرد تا شام را در اشپزخانه بپخت، یک سر و صدا ی بعضی جت های جنگنده به دنبال یک آتش سنگین از مسلسل های که بیرون نصب شده بود را شنید. سر در گم، به صورت سرباز نگاه کرد و وقتی او را دید در حال لبخند زدن بود مثل اینکه هیچ چیز خطرناک بود اتفاق نمی افتد، بیشتر و بیشتر متعجب شد.

ادامه دارد.
My grandfather (part 196)

Half an hour before sunset, when my grandfather was helping the German soldier make dinner in the kitchen, he heard a noise of some fighter jets followed by a heavy fire from the machine guns that were installed outside. Bewildered, he looked at the soldier's face and was surprised more and more when he saw him smiling as if nothing dangerous was happening...

To be continued...