(پدربزرگم (قسمت دویست و سی و دوم

  •  
  • 285
  • 9
  • 2
  • Persian 
Sep 11, 2016 17:03
در حالی که پدربزرگم داشت می دوید، یک خمپاره حدود چهار متر دور از او بر روی زمین افتاد. به محض اینکه آن خمپاره مفجر کرد، بلافاصله دراز کشید تا پناه بگرد. در آن لحظه بسیار، خیره بود آیا باید منصرف شود و در پشت دیوارهای کیسه شن ببرگشت یا باید هر اتفاقی که افتاد به دویدن ادامه دهد.

برای کسب اطلاعات بیشتر در مورد خمپاره‌انداز، لطفا به لینک زیر مراجعه کنید:

https://fa.wikipedia.org/wiki/خمپاره‌انداز

ادامه دارد.
My grandfather (part 232)

While my grandfather was running, a mortar shell fell on the ground about four meters away from him. As soon as it blew up, he immediately lied down to take cover. At that very moment, he was puzzled about whether he should give up and come back behind the sandbags walls or he should keep up running whatever happened...

To learn more about mortars, please have a look at the link below:

https://en.wikipedia.org/wiki/Mortar_(weapon)

To be continued...
Learn English, Spanish, and other languages for free with the HiNative app