(پدربزرگم (قسمت دویست و سی و یکم

  •  
  • 202
  • 0
  • 2
  • Persian 
Sep 10, 2016 17:24
پس از پریدن از روی یکی از دیوارهای کیسه شن، پدربزرگم به سمت ستوان یکم و سربازان همراهش هجوم برد تا در حین پیشبردشان با آنها سازگاری کند. با دیدن آنچه در چنین وضعیت خطرناکی می کرد، یکی از سربازان آلمانی که در پشت دیوارهای کیسه شن مسلسل ها را می گرفتند، می خواست او را وقفه کند. او با فریاد زدن به آلمانی «بیا! بیا!» دوباره و دوباره به او صدا زد. ولی، پدربزرگم او را نادیده گرفت و به دویدن ادامه داد.

ادامه دارد.
My grandfather (part 231)

After jumping over one of the sandbags walls, my grandfather rushed towards the first-lieutenant and his accompanying soldiers in order to catch up with them while they were advancing. Seeing him doing that in such a dangerous situation, one of the German soldiers, who were behind the sandbags walls holding machine guns, wanted to hold him back. He called him by shouting in German "Kome! Kome!" over and over. But, my grandfather ignored him and kept running...

To be continued...